من میدونم حتما بعد عروسی سوری این اتفاق می افته حتما قبل عید من که میام وبلاگم رو میبینم به حرفام میخندم خدا نا امیدم نکن
کاش امسال می امدی برای همیشه دست من را میگرفتی
امشب به تو پناه میاورم خدای من امیدم به توست
این قدر غم تو زندگیم دیدم که مرگ مادر تاثری واسه من نداشت
کاش جابر دست از زندگیه ما بر میداشت به وجود خیلیا شک کردم خیلیا
کاش من انتخاب شده باشم کاش اگه این اتفاق بیفته دیگه هیچی تو این دنیا نمیخوام خدا
همه چیز مرد تباه شدم تباهم کردن بدبختی برای همیشه
فکر میکردم حالا که همه چیز خراب شده حداقل یه امیدی هست یه کسی که دستامو با اطمینان تو دستاش بذارم به خودم میگفتم یه جوری با این بدبختیها کنار میام تا خدا خودش بفرسته اما انگار صبرهای من بی نتیجه هست کسی نیست من فراموش شدم